آسمان مدیون زهراست

آسمان مدیون زهراست

بسم الله الرحمن الرحیم
اینجا قرارگاه دل است. به نیابت از شهیدان غلامرضا آویش ،سید رضا و سید محسن قریشی
خاک پای مادر مظلومیت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
صل الله علیک ایتها الشهیده...
********

بایگانی

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مجلس عاشورایی» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

اول نوشت: بشنوید (++)

مادرانه نوشت:

مادر وهب خود را به میدان رسانید نگاهى به کشته بى سر فرزند کرد قدرى نوحه سرائى نمود سپس از جاى برخاست و گفت: زنده ماندن من ثمرى ندارد، پس رو به لشگر آورد فریاد کرد:
اى قوم شهادت مى ‏دهم که گبر و یهود و ترسا از شما طائفه بهتر هستند که پسر پیغمبر را مى ‏کشید.
فرد

سپس آن سرخون چکان را به خشم     به چنگ اندر آورد و پوشید چَشم

به روایت ابو مخنف سر پسر را مانند گوى به سوى لشگر انداخت و با آن کافر و زندیقى را کشت و گفت اى بى حیا مردم در پیش ما و در کیش ما ننگ است سرى را که در راه دوست داده‏ ایم پس بگیریم

مجلس نوشت:

«وهب» فرزند «عبدالله بن عمیر» از قبیله «بنی کلاب» است. او همراه مادر و همسرش در لشکر امام حضور داشت. از آنجایی که مادرش (ام وهب) او را به جهاد و حمایت از امام و اهداف آن حضرت تشویق کرده بود، رو به میدان، اسب راند. او پس از مبارزه دلیرانه، تعدادی از دشمنان را به خاک و خون کشید و سپس به خیمه‎گاه، برای دیدار دوباره مادر و همسرش بازگشت. هنگام ملاقات به مادر گفت: آیا شما از من راضی و خشنود شدید؟ مادر پاسخ داد: از تو راضی نخواهم شد تا این که در پیش روی امام حسین علیه السلام شهید شوی.(1) همسر او چون کلام مادر شوهر خود را بشنید به وهب گفت: تو را به خدا سوگند مرا بی‎شوهر مکن و مپسند که بر مصیبت تو گرفتار آیم. مادر گفت: ای عزیزم! سخن همسرت را دور انداز و به میدان برو و در یاری امام حسین علیه السلام تا مرز شهادت بشتاب تا در روز رستاخیز به شفاعت جدش نائل شوی.(2)

پس از این گفت و گوی کوتاه، وهب بار دیگر به سپاه دشمن رو آورد و این رجز را سر داد:

انی زعیم لک امُ وهب                                            بالطعن فبهم تارة و الضرب

ضرب غلام مومن بالرب                                           حتی یذیق القوم مرَّ الحرب

ای مادر وهب! من خود ضامنم که با ته نیزه و شمشیرگاه ضربه بزنم؛ آن هم ضربت زدن نوجوان مومن در راه پروردگار تا به این گروه تلخی جنگ را بچشاند.

وهب در ستیزی دوباره نوزده سواره و دوازده پیاده دشمن را از پای درآورد، تا این که دو دستش در راه احیای دین خدا قطع شد. (3)


پی‎نوشت‎ها:

1. مناقب آل ابی طالب، ج4، ص 101/ مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص13- 12.

2. مقتل الحسین خوارزمی، ج 2، ص 13- 12.

3. منتهی الآمال، ج1، ص662-663.

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۴
مدیون زهرا سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز دنیا را ...!

با چشمان، او دیدم...!

دنیایی پر از بی کسی...!

اللهم عجل لولیک الفرج

 


مجلس پانزدهم ما هم باشد، قصه تنهایی های مرد عشق در کوفه از دنیاطلبی های برخی خواص

تاریخ مینویسد: مسجد کوفه مملو از جمعیتی شد که پشت سر ابن زیاد به نماز عشا ایستاده بودند. چرا چنین شد؟ بنده که نگاه میکنم، میبینم خواصِ طرفدارِ حق مقصرند و بعضیشان در نهایت بدی عمل کردند. مثل چه کسی؟ مثل شریح قاضی. شریح قاضی که جزو بنی‌امیّه نبود! کسی بود که میفهمید حق با کیست. میفهمید که اوضاع از چه قرار است. وقتی هانی بن عروه را با سر و روی مجروح به زندان افکندند، سربازان و افراد قبیله‌ی او اطراف قصر عبیدالله زیاد را به کنترل خود درآوردند.

ابن زیاد ترسید. آنها میگفتند: شما هانی را کشته‌اید. ابن زیاد به شریح قاضی گفت: برو ببین اگر هانی زنده است، به مردمش خبر بده. شریح دید هانی بن عروه زنده، اما مجروح است. تا چشم هانی به شریح افتاد، فریاد برآورد: ای مسلمانان! این چه وضعی است؟! پس قوم من چه شدند؟! چرا سراغ من نیامدند؟! چرا نمیآیند مرا از این‌جا نجات دهند؟! مگر مرده‌اند؟! شریح قاضی گفت: میخواستم حرفهای هانی را به کسانی که دورِ دارالاماره را گرفته بودند، منعکس کنم. اما افسوس که جاسوس عبیدالله آن‌جا حضور داشت و جرأت نکردم! جرأت نکردم یعنی چه؟ یعنی همین که ما میگوییم ترجیح دنیا بر دین! شاید اگر شریح همین یک کار را انجام میداد، تاریخ عوض میشد. اگر شریح به مردم میگفت که هانی زنده است، اما مجروح در زندان افتاده و عبیدالله قصد دارد او را بکشد، با توجّه به این‌که عبیدالله هنوز قدرت نگرفته بود، آنها میریختند و هانی را نجات میدادند. با نجات هانی هم قدرت پیدا میکردند، روحیه مییافتند، دارالاماره را محاصره میکردند، عبیدالله را میگرفتند؛ یا میکشتند و یا میفرستادند میرفت. آن گاه کوفه از آنِ امام حسین علیه‌السّلام میشد و دیگر واقعه‌ی کربلا اتّفاق نمیافتاد! اگر واقعه‌ی کربلا اتّفاق نمیافتاد؛ یعنی امام حسین علیه‌السّلام به حکومت میرسید. حکومت حسینی، اگر شش ماه هم طول میکشید برای تاریخ، برکات زیادی داشت. گرچه، بیشتر هم ممکن بود طول بکشد.

یک وقت یک حرکت بجا، تاریخ را نجات میدهد و گاهی یک حرکت نابجا که ناشی از ترس و ضعف و دنیاطلبی و حرص به زنده ماندن است، تاریخ را در ورطه‌ی گمراهی میغلتاند.

ای شریح قاضی! چرا وقتی که دیدی هانی در آن وضعیت است، شهادت حق ندادی؟! عیب و نقصِ خواصِ ترجیح دهنده‌ی دنیا بر دین، همین است.

مقام معظم رهبری مدظله العالی: بیانات در دیدار فرماندهان لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)


بیشتر بشناسید شریح  قاضی را (اینجا)

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۰
مدیون زهرا سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم

او شیفته ی امام بود،

از شوق رسیدن به امام حسین در پوست خود نمی گنجید به امام هم رسید اما...

***

وقتی امامت می گوید زود برگرد یعنی اصلا نرو!

۲۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۷
مدیون زهرا سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم

اگـر هـمــ ه چـیـز را "از" دسـت بـدهی ، "شـهـیـد" نمـیـشوی
اگـر همــــ ه چـیـز را "بــا" دسـت بـدهی ، "شـهـیـد" مـیـشـوی

 http://sangariha.com/i/attachments/1/1436211030349958_large.jpgمجلس ِجابر (جُنادة) ابن حارث سلمانی

از یاران امیرالمؤمنین علی (ع) و از شخصیت های مشهور شیعه در شهر کوفه بود. سلمان تیره ای از مراد، تیره ای از قبیله ی معروف مذحج بود. جابر بن حارث سلمانی از افرادی بود که در نهضت مسلم بن عقیل شرکت کرد و به وسیله ی مسلم با امام حسین (ع) بیعت نمود، اما پس از خیانت مردم کوفه و شکست مسلم و مخفی شدنش، جابر همراه گروهی چون مجمع بن عبدالله العائذی و عمرو ابن خالد صیداوی و سعد (غلام او) از کوفه بیرون آمد و قبل از رسیدن کاروان امام حسین (ع) به کربلا، به سپاه امام پیوست. اگرچه لشگر حربن یزید ریاحی جلو آنها را گرفت و می خواست تا آنها را یا به کوفه برگرداند و یا بازداشت کند، ولی با حمایت امام (ع) نتوانست از ورود آنها به کاروان حسین جلوگیری کند، در واقع کاری از دستش برنیامد و آنها به سپاه امام پیوستند. روز عاشورا در اولین حمله همه جانبه ی لشگر عمر سعد، جابر بن حارث و یاران دیگرش به قلب لشگر حمله بردند و جنگی سخت کردند ولی محاصره شدند و از سپاه امام (ع) جدا افتادند و در اینجا بود که به دستور حسین (ع) حضرت اباالفضل به لشگر عمر سعد حمله کرد و جابر و بقیه ی سربازان مجروح را نجات داد و چون لشگر عمر سعد دوباره به آنها نزدیک شد، جابر با شمشیرش آن قدر جنگید تا با دوستان دیگرش همگی شهید شدند.

منـابـع

جواد محدثی- فرهنگ عاشورا

موسوعه الامام الحسین به نقل از تاریخ طبری، انساب الاشراف، مقتل مقرم، کامل ابن اثیر

سید مصطفی حسینی دشتی- معارف و معاریف

شیخ عباس قمی- نفس المهموم


+می شود اهل کوفه بود اما کوفی منش نبود...

+در میان این همه ترس و وعده مال و جاه و مقام می شود پرواز کرد و حسینی شد.

+آگاه باشید . . .وقتی وقتش برسد ، چشم در چشم موعودفقط آنهایی سربلندند که در کوفه ی انتظارمسلم ابن عقیل را فهمیده باشند!!

+پیشاپیش عید سعید فطر مبارک باد.

وآخردعوانا ان الحمدلله رب العالمین

۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۴ ، ۱۶:۱۷
مدیون زهرا سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم



همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی***چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

خیلی ها در انتظار معشوقی ندیده روزگار می گذرانند، بی تاب می شوند و حاضرند هر سختی را به جان بخرند، عاشق شدن راحت است، اما عاشق ماندن کار هر کسی نیست. تا حالا رفتارهایت را بر مدار معشوق تنظیم  می کردی و مختصات می گرفتی یا بر اساس دل خودت؟؟؟ چه کسانی مدعی عشق اند و لاف عشق می زنند...که اگر عشق باشد، بهانه ای در کار نیست و هر مشکل  و سختی آسان است.

شیرین مجلس، به مجلس بیا و تامل کن... !

 

 

 

 

مدیون زهرا سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم

ضحاک بن عبدلله

تن ضحاک بن عبدالله همه عاشورا، ازصبح تا غروب، به همراه اصحاب عاشورایی امام عشق بود، اما جانش ، حتی نفسی به ملکوتی که آن احرار را بار دادند راه نیافت ، چرا که بین خود و حسین شرطی نهاده بود. « عبادت مشروط » کرم ابریشمی است که در پیله خفه می شود و بال های رستاخیزی اش هرگز نخواهد رست. این شرطی بود بین او و حسین ... و اگرچه دیگری را جز خدای از آن آگاهی نبود، اما زنهار که لوح تقدیر ما بر قلم اختیار می رود!

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده پروری داند(1)

ضحاک فرزند عبدالله مشرقی از محدثین و گزارشگران واقعه کربلا در کوفه است. در سال 61 هجری قمری، در واقعه کربلا، ضحاک و پسرعمویش عمرو ابن قیس مشرقی، در دهکده «قصر بنی مقاتل»  با حضرت اباعبدالله الحسین  علیه السلام بین راه کربلا ملاقات کردند، امام آنها را به یاری طلبید، "عمرو" عذرخواهی کرد و گفت: «من مردی عیال وار و سالخورده و بدهکار به مردم هستم و اموال مردم نزد من است؛ من باید بروم». ولی ضحاک، دعوت امام را قبول کرد و گفت: «ای پسر پیغمبر به شرط اینکه هرگاه که یاری من دیگر بی نتیجه بود، و نفعی نداشت، بیعت خود را از من بردارید». حضرت هم قبول کردند. اینچنین ضحاک با قافله اهل بیت وارد کربلا شد، در صبح روز عاشورا در حمله اول شرکت کرد و نماز ظهر را همراه امام به جای آورد. او وقتی که دید سپاه بنی امیه با اسب های خود در یک هدف گیری، اسب های اصحاب امام را هدف قرار داده و از پای در می آورند، اسب خودش را در یکی از خیمه ها پنهان کرد و پیاده جنگید. در مقابل امام (ع)، دو نفر از دشمن را که پیاده می جنگیدند به قتل رساند و دست یکی دیگر را از تنش قطع کرد که حضرت هم در حق او دعا کردند و فرمودند: «خداوند دست ترا قطع نکند و خدا در دفاع از اهل بیت پیغمبرت، جزای خیر به تو عطا نماید»
ضحاک زمانی که دید بیشتر اصحاب به شهادت رسیدند و جز یکی دو نفر باقی نمانده اند، خدمت اباعبدالله آمد و عرض کرد: «یابن رسول الله، به خاطر دارید که بین من و شما چه شرطی بود؟» حضرت فرمودند: «آری. من بیعت خود را از گردن تو برداشتم ولی تو چگونه می توانی از بین سپاه دشمن فرار کنی؟» ضحاک گفت: «من اسب خود را در خیمه ای پنهان کردم و به همین جهت هم بود که پیاده می جنگیدم». سپس از حضرت اجازه گرفت از ادامه جنگ منصرف شد و به پشت جنگ برگشت و اسب خود را برداشت و عصر روز عاشورا، خاندان وحی را رها کرد. او که مردی شجاع و جنگجو بود، سوار بر اسب شد، به قلب سپاه بنی امیه حمله نمود و لشگر دشمن را شکافت و عده ای را به قتل رساند و عده ای را زخمی کرد و از بین آن لشگر عبور کرد تا به شهر و دیار خود برگردد. پانزده نفر از سپاه بنی امیه، او را تعقیب کردند. ضحاک وقتی به دهکده «شفیه» رسید و مطمئن شد که این پانزده نفر از سپاه خودشان دور شدند، ایستاد و خواست تا به آنها حمله کند ولی دید چند نفر از آنان مانند، ایوب بن مرح و قیس بن عبدالله صائدی که پسرعم او هستند، لذا جنگی نشد و او را رها کردند. ضحاک در کوفه، حوادث روز عاشورا (ده محرم) را برای مردم و شیعیان بازگو کرد. نام او و احادیث منقوله از او، در کتب تاریخ و مقاتل بسیار دیده می شود.(2)

1:فتح خون، شهید سید مرتضی آوینی

2:دایره المعارف طهور

 

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۱۷
مدیون زهرا سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم

عابس بن ابی شبیب شاکری رضوان الله علیه

اگر بی قرار یاری بدان یار، یاری...

امام حسین(ع) فرمود: «یا ابا شوذب ما فی نفسک؛ ای پدر شوذب، چه در دل داری؟ عرض کرد آمده ام در راه تو بجنگم، آنگاه نزدیک حسین رفت و عرض کرد: «یا ابا عبداللّه اما واللّه ما اعسی علی وجه الارض قریب و لا بعیدٌ اعزّ و لا احبّ الی منک و لو قدرت علی ان ارفع عنک الضیّم او القتل بشی ءٍ اعزّ علیّ من نفسی و دمی لفعلت؛ ای ابا عبداللّه بخدا سوگند بر روی زمین نزدیک و دور (خویشاوند و غیر آن) وجود ندارد که عزیزتر و محبوبتر از شما در نزد من باشد

(تو محبوبترین انسان هستی نزد من) و اگر می توانستم بلا و مرگ را با چیزی بهتر از جان و خونم از تو دور می کردم، این کار را انجام می دادم (و اکنون جان را از تو دریغ نمی کنم) و سرانجام جان خود را فدای حسین نمود

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۳ ، ۲۲:۳۲
مدیون زهرا سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم

یار غریب نوشت: فردا حضرت امام خامنه ای مدظله العالی بر پیکر آیت_الله_مهدوی نماز می‌خوانند.

13930729_1127951.jpg

شروع مجلس نهم:

جناب بُرَیر بن خُضَیر هَمدانیّ کُوفی رحمة الله علیه

اول نوشت: با شنیدن خبر حرکت حسین(ع)،‌ خود را به مکه رساند و از مکه تا کربلا همسفر امام خویش شد.

"بُریر عبدالرحمن انصاری" از نیکان و تابعین امام همام، علی ابن ابی طالب علیه السلام است، او از بزرگان و قاریان مسجد جامع کوفه و تفسیر نگاری پرهیزگار و از بزرگان و شرافتمندان قبیله همدان و ساکن کوفه بود.

او چهل سال نماز صبح خود را به وضوی نماز عشاء به جای میآورد، و هر شب یک ختم قرآن میکرد. در زمان او کسی عابدتر از او نبوده، و مورد اعتماد امام سجاد علیه السلام و اهل حدیث نیز بوده است.

وقتی خبر حرکت امام حسین علیه السلام از مدینه منوره به مکه معظمه در کوفه پیچید، بریر از کوفه به سوی مکه حرکت کرد تا به جمع یاران امام بپیوندد، و تا آخر امام را همراهی نمود.


شب عاشورای بریر

حالت "بریر" در شب عاشورا دیدنی بود. او در آن شب با "عبدالرحمن" مزاح و شوخی میکرد. "عبدالرحمن" به او اشکال گرفت که این ساعت، زمان شوخی و بذلهگویی نیست. "بریر" در پاسخ گفت: "ای برادر! قوم و تبار من میدانند که زمانی که جوان بودهام اهل بذلهگویی نبودهام، چه رسد به زمان پیری و کهولت سن. اما من واقفم به آن چه به زودی ملاقاتش خواهیم کرد. به خدا سوگند، تنها فاصله ما و حورالعین حمله این قوم با آن شمشیرهایشان است، چقدر مایلم که آن زمان هم اکنون باشد.



بریر از کوفه آمده بود تا مکه به امام پیوست، فقط نامه ننوشت مثل خیلی ها، فقط شعار نداد که آقا بیایید، خودش رفت خودش دوید تا حسین،....به امام نگفت العجل، خودش دوید، به خودش گفت العجل...
صبر کن: چقدر می گوییم العجل العجل یامولای یاصاحب الزمان، ذره ای خودمان حرکت می کنیم!!!!

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۳ ، ۲۲:۰۳
مدیون زهرا سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم

نشسته روبروی امام میگه آقا به کوفه نروید.

با آقا صحبت میکنه سوال می پرسه،جواب هم می شنوه، اما همراه امام نمیشه...

حتی جواب امام هم ...

قصه خود ماست، قال الصادق، قال الباقر و...فقط شنیدن و عمل نکردن.


 آقا حج رو رها کردند و سمت کوفه ...........گوش کن نوای کاروان می آید!



http://arbaeen.net/wp-content/uploads/2014/01/56.jpg




روز دوشنبه، چهاردهم ذیحجّه امام حسین علیه السلام وارد «ذات عرق» شدند و با مردی از قبیله بنی اسد به نام بشر بن غالب ملاقات نمود و از اوضاع مردم کوفه پرسید. او در جواب گفت: «دلها با شما و شمشیرها با بنی امیه.» امام فرمود: «راست گفتی ای برادر اسدی.»

بشر از امام درباره این آیه پرسید: «یوْمَ نَدْعُوا کلُّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ»؛(آیه 71 اسرا)روزی که هر کس با امامش خوانده می شود.» حضرت فرمود: «هُمْ اِمامانِ اِمامٌ هُدی دَعا اِلی هُدی وَاِمامٌ ضَلالَةٌ دَعا اِلی ضَلالَةٍ فَهُدی مَنْ اَجابَهُ اِلَی الْجَنَّةِ وَمَنْ اَجابَهُ اِلَی الضَّلالَةِ دَخَلَ النَّار؛ دو دسته امام وجود دارد: امام هدایت که [مردم را ]به هدایت می خواند و امام گمراهی که به ضلالت دعوت می کند. کسی که امام هدایت را پیروی کند، به بهشت می رود و کسی که امام ضلالت را پیروی کند، داخل در جهنّم خواهد شد.» بشر با امام همراه نشد. بعدها او را دیدند که بر سر قبر امام حسین علیه السلام گریه می کند و از اینکه او را یاری نکرده است، پشیمان است.

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۳ ، ۱۹:۵۱
مدیون زهرا سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم

خادم ارباب

جَون بنِ حُوَی رضی الله عنه


پلان اول: امروز کسی تو را نمی شناسد.

- این همان غلام سیاه است؟ جون بن حوّی؟!

- نه ، تو..تو اشتباه می کنی! جون که این قدر سفید نبود. آن غلام سیاه...

- می خواهی داد بزنی و بگویی که سفیدرویی ات چیزی نیست جز برکت دعای مولا، اما پشیمان می شوی؛ گوشی که صدای هل من ناصر حسین علیه السلام را نشنیده، صدای تو را هم از بالای نیزه ها نخواهد شنید.

پلان دوم: غلامی سیاه و اهل نوبه بود. امیرالمؤمنین علیه السلام او را از فضل بن عباس بن عبدالمطلب به مبلغ ۱۵۰ دینار خریداری نمود، و به ابوذر هدیه کرد. وی تا هنگام تبعید ابوذر و نیز در تبعیدگاه (ربذه) در کنار او بود. پس از وفات ابوذر در سال ۳۲ هجری جون به مدینه برگشت و در خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام و سپس در خدمت امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام و سرانجام در خدمت امام سجاد علیه السلام بود.

پلان سوم: او همراه امام حسین علیه السلام از مدینه به کربلا آمد و در زمره یاران آن حضرت قرار گرفت. چون درگیری لشگر عمر بن سعد با لشگر سیدالشهداء‌(ع) شروع شد، جون در مقابل حسین(ع) ایستاد و اجازه قتال خواست، امام فرمود: تو آزادی، پس خودت را گرفتار مکن.

 

جون به پاهای امام حسین‌(ع) افتاد و آنها را بوسید و گفت: ای پسر رسول خدا! انصاف است من در روزگار صلح کاسه لیس شما باشم و در سختی شما را تنها بگذارم؟ درست است بدنم بدبو، جسمم پست و رنگم سیاه است عنایتی بفرما تا بدنم خوشبو، جسمم شریف و رنگم سفید شود، به خدا قسم از شما جدا نمی‌شوم تا این خون سیاه، با خونهای شما در آمیزد. پس حسین(ع) به او اذن داد او به میدان رفت در حالی که رجز می خواند و می‌گفت: فاجران چگونه خواهند دید شجاعت و شهامت فرد سیاهی را که همراه با شمشیر و تیر و کمان محکم از آل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دفاع می کند...

 

پلان چهارم: بار الها! رویش را سفید و بویش عطرآگین فرما

 امام علیه السلام در کنار او ایستاد و گفت: «خدایا صورتش را سفید گردان؛ بوی او را پاکیزه و خوشبو گردان؛ او را با محمد صلی الله علیه و آله و سلم محشور کن و میان او و خاندان پیامبر آشنایی برقرار ساز.» امام باقر علیه السلام از پدرش امام زین‌ العابدین علیه السلام نقل می ‏کند که پس از گذشت ده روز از شهادت جون، بدن او بوی مشک می‏ داد.  

 

پلان پنجم: مولای من!

من غلام سیاه دل و فقیر را به چند درهم می خری؟ آیا درهمی ارزش دارم؟ روی سیاه من شرمسار شماست طاقت بالا آوردن سرم را ندارم. شکسته ام!دست خالی ام. من هیچی ندارم. هرچی هست روسیاهی ...

آقا جان!مولای من! پسر فاطمه!

من هستم. مدیون زهرا، دل پر از غبار گناه سیاه و تاریک ... محضرتان نشسته ام دعایی فرمایید.


پلان آخر: قُل انَ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحیای وَ مَماتی لِلَّهِ رَبِّ العالمینَ. انعام/162

*التماس دعا!یازهرا

 

۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۳ ، ۱۸:۰۷
مدیون زهرا سلام الله علیها