آسمان مدیون زهراست

آسمان مدیون زهراست

بسم الله الرحمن الرحیم
اینجا قرارگاه دل است. به نیابت از شهیدان غلامرضا آویش ،سید رضا و سید محسن قریشی
خاک پای مادر مظلومیت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
صل الله علیک ایتها الشهیده...

-->

آسمان مدیون زهراست...

بسم رب الزهرا سلام الله علیها

روزی مان شد تا فاطمیه امسال همراه باشیم با نوشته های نویسنده توانا و بزرگوار سید مهدی شجاعی و کتاب کشتی پهلو گرفته...

آخرین داستان این مجموعه آسمان و قصه عاشقی...آسمان مدیون زهراست...

 

از ابتدای خلقتم چشم انتظار آمدنت بودم. خدا مرا که می آفرید و زمین و خورشید و ماه و بر و بحر را، اعلام می کرد که آفرینش شما، آفرینش همه چیز است به طفیلی آفرینش پنج تن است که محور آن پنج تن زهراست.

یا مَلائِکَتی وَ سُکّان سَماواتی اعلَموا انّی ما خلقت سماء مَبنیه وَلا اَرضا مَدحیه وَ لاقَمرا مُنیرا وَ لا شَمسا مُضیئه وَ لافَلَکا یَدور و لابَحرا یَجری وَ لافلکا یَسری اِلّا فِی مَحَبه هولاء الخَمسه.

اگر به خاطر این ها نبود من دست به کار خلقت نمی شدم، آفرینش را رقم نمی زدم، بر اندام عدم لباس هستی نمی پوشاندم.

اگر به خاطر این پنج تن نبود، آفرینش به تکوینش نمی ارزید.

این پنج تن عبارتند از فاطمه و پدر او، فاطمه و شوی او و فاطمه و پسران او.

نه تنها منِ آسمان، که خورشید و ماه نیز، که ستارگان و افلاک نیز، که بر و بحر نیز چشم انتظار آمدنت بودند.

همه غرق این سوال و مات این کنجکاوی بودیم که  این فاطمه کیست که اینقدر عزیز خداوند است و حتی حساب و کتاب خداوند بسته به شاهین محبت و رضایت اوست.

وقتی آدم از بهشت قرب رانده شد و به زمین فراق هبوط کرد، شما تنها وسیله نجات او شدید و نام های شما، اسمای حسنای سوگندنامه ی او. وما بیش از پیش قدر و منزلت شما را در پیش خداوند دریافتیم و به همان میزان متحیرتر و مهبوت تر شدیم در شکوه و عظمت وجود شما.

وقتی نوح در پس آن وانفسای طوفان و سیل، با استعانت از نام شما بر خشکی فرود آمد همه یکصدا گفتیم رازی است به سنگینی خلقت و رمزی به پیچیدگی آفرینش در این نام های مبارک، اما چه راز و رمزی؟!

این انتظار، قرن به قرن، سال به سال، ماه به ماه، روز به روز و لحظه به لحظه گسترش یافت و در بستر آن، سوالی غریب شروع به رشد و نمو کرد تا آنجا که این سوال و انتظار پابه پای هم، دست به کار سوزاندن جان و مچاله کردن دل شدند.

سوال این بود که:

این فاطمه با این شخصیت، با این عظمت، با این جلال و جبروت، با این قرب و منزلت وقتی پا به عرصه زمین بگذارد، چه خواهد شد؟ چه طوفانی به وقوع خواهد پیوست؟ چه معجزه ای رخ خواهد داد و خلایق با او چگونه برخورد خواهند کرد؟!

ولها جلال لیس فوق جلالها الا جلال الله جل جلاله و لها نوال لیس فوق نوالها الا نوال الله عم نواله.

فاطمه را جلال و جبروت و عظمتی است که برتر از او هیچ جلالی نیست. مگر جلال خداوند جل جلاله و هم او را بخشش و عطا و کرمی است که برتر از او هیچ نوال و کرامتی نیست مگر نوال خداوند عم نواله.

پس ما حق داشتیم چشم انتظار آمدن شما و کنجکاو کیفیت برخورد مردم با شما باشیم.

وقتی پدرت زمین را به تولد خود مزین کرد، من از میان تمام خلایق، نگاهم و چشم توجهم فقط به او شد.

هرگاه آفتاب، جسم لطیفش را می آرزد، ابری را سایبان او می ساختم. هرگاه سرما آزارش می داد، شعله خورشید را زیاد می کردم. اگر شبانه راه می پیمود، دامن مهتاب را پیش رویش می گستردم و فانوس ستاره ها را نزدیکتر می بردم که مبادا سنگی به پای رسالتش را بیازارد.

اما...اما من یکی که در خود شکستم وقتی دیدم با او به قدر او رفتار نمی شود و نه به منزلت او که حتی به شأن یک انسان عادی معمولی هم با او برخورد نمی شود. انسان معمولی تمسخر نمی گردد. متهم به جنون نمی شود، با او کینه و عداوت و دشمنی نمی ورزند، اما با او ...

او را ساحر و مجنون خواندند، با او دشمنی ورزیدند، با او جنگیدند، بر سر او خاکستر کینه ریختند. پیشانی اش را آزردند. دندانش را شکستند، محصور شعب اب طالبش کردند و...

و من...منِ آسمان، منِ بی جان، منِ سایبان، منِ دیده بان، خون دل می خوردم و در خود مچاله می شدم، وقتی که می دیدم با مقصود خلقت، با مخاطب « لولاک لما خلقت الافلاک» ، با رمز « انّی اَعلَمُ مالا تَعلَمون»، با آدم تمام، با انسانِ کامل، با عقل کل، اینچنین جاهلانه و کافرانه برخورد می شود.

و... بعد از او با تو، دردانه خداوند.

من تصور می کردم وقتی شما بیایید، خلائق شما را بر سر دست خواهند گرفت، بر روی چشم خواهند گذاشت، دلهایشان را منزل محبت شما خواهند کرد، به سایه تان سجود خواهند برد، از بوی حضور شما مست خواهند شد، خاک پایتان را توتیای چشم خواهند کرد، کمر خواهند بست به خدمت شما، چشم خواهند دوخت به لب های شما تا فرمان نیامده بر چشم بگذارند و خواسته را نگفته اجابت کنند. همه مقیم کوی شما خواهند بود و دنبال وسیله برای تقرب خواهند گشت.

من که دیده بودم یک نفر با خاک پای مادیان جبرئیل، دست در کار خلقت برد، خیال می کردم خلایق از گرد پای شما بال خواهند ساخت، از من خواهند گذشت و به معراج خواهند رفت.

چه سفیه بودند این خلایق، چه نادان بودند این مردم.!

چه می خواستند که در محضر شما نمی یافتند؟ چه می جستند که در شما پیدا نمی کردند؟!دنیا می خواستند شما بودید، آخرت می خواستند شما بودید، سعادت می خواستند شما بودید،علم می خواستند شما بودید، معرفت می خواستند شما بودید، بهشت می خواستند شما بودید، حتی اگر مال و منال و شهرت و قدرت می خواستند، باز مخزن و گنجینه اش در دست شما بود.

چرا جفاکردند؟! چرا سربرتافتند؟!چرا عصیان کردند؟! به کجا می خواستند بروند؟! چه می شد اگر ابوجهل و ابولهب و ابوبکر هم راه ابوذر را می رفتند؟ من و کل کائنات، موظف شدیم، سلمان را به خاطر ارادتش به شما خدمت کنیم. گرامی بداریم، عزیز بشمریم، چه می شد اگر بقیه جا پای سلمان می گذاشتند.

پا جای پای سلمان نگذاشتند، ولی چرا دشمنی کردند؟ چرا رذالت کردند؟ من که از ابتدای خلقت، عشقم به این بود که آسمان مدینه بشوم. گاهی از شدت خشم به خود می لرزم، صدای سایش دندان هایم را اگر گوش هوشی بود، به یقین می شنید، گاهی تاسف می خوردم، گاهی حسرت می کشیدم، گاهی گریه می کردم، گاهی کبود می شدم، گاهی اشک می ریختم، گاهی ضجه می زدم، وگاهی خود را ملامت می کردم، من از کجا می دانستم که باید شاهد این همه مصیبت باشم؟!

من سوختم وقتی درِ خانه خدا، درِ خانه قرآن، درِ خانه نجات، درِ خانه تو به آتش کشیده شد.

 من در خود شکستم وقتی در بر پهلوی تو شکسته شد...

وقتی تو فضه را صدا زدی، انسانیت از جنین هستی سقوط کرد. خون جلوی چشمان مرا گرفت وقتی گل میخ های در، از سینه تو خونین و شرم آگین درآمد.

من از خشم کبود شدم وقتی تازیانه بر بازوی تو فرود آمد.

من معطل و بی فلسفه ماندم وقتی زمین ملک تو غصب شد.

اشک در چشمان من حلقه زد وقتی سیلی با صورت تو آشنا شد.

من به بن بست رسیدم وقتی اهانت و توهین به خانه تو راه یافت. و...

بند دلم و رشته امیدم پاره شد وقتی آوند حیات تو قطع شد.

دیشب که علی تو را غسل می داد وقتی اشک های جانسوز او رادیدم، وقتی ضجه های حسن و حسین را شنیدم، وقتی مو پریشان کردن و صورت خراشیدن زینب و ام کلثوم را دیدم دیگر تاب نیاوردم، نه من، که کائنات بی تاب شد و چیزی نمانده بود که من فروبریزم و زمین از هم بپاشد و کائنات سقوط کند.

تنها یک چیز، آفرینش را برجا نگاه داشت و آن تکیه علی بود بر عمود خیمه خلقت، ستون خانه تو.

علی سرش را گذاشته بود بر دیوار خانه تو و زارزار می گریست.

این اگر چه اوج بی تابی علی بود اما به آفرینش، آرامش بخشید و کائنات را استقرار داد.

چه شبی بود دیشب! سنگینی بار مصیبت دیشب تا آخرین لحظه حیات، بر پشت من سنگینی می کند. همچنانکه این قهر بزرگوارانه تو کمر تاریخ را می شکند.

از علی خواستی- مظلومانه و متواضعانه- که ترا شبانه دفن کند و مقبره ات را از چشم همگان مخفی بدارد.

می خواستی به دشمنانت بگویی دود این آتش ظلمی که شما برافروخته اید نه فقط به چشم شما که به چشم تاریخ می رود و انسانیت، تا روز حشر از مزار دردانه خدا، محروم می ماند.

چه سند مظلومیت جاودانه ای و چه انتقام کریمانه ای!

دل من به راستی خنک شد وقتی که صبح، دشمنان تو با چهل قبر مشابه در بقیع مواجه شدند و نتوانستند بفهمند که مدفن دختر پیامبر کجاست.

من شاهد بودم که در زمان حیاتت آمدند برای دغلکاری و نیرنگ بازی اما تو مجال ندادی و آن ها باقی مکر و سیاست را گذاشته بودند برای بعد از وفات و تو آن نقشه را هم نقش بر آب کردی.

اما همیشه خشک و تر باهم می سوزند، مومنان و مریدان آینده تو نیز اشک حسرت خواهند ریخت، گم کرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت.

چهل قبر مشابه! چهل قبر همسان! و انسان ها بعضی واله و سرگشته، برخی متعجب و حیران، عده ای مغبون و شکست خورده، گروهی از خشم و غضب، کف به لب آورده و معدودی از خواب پریده و هشیار شد.

عمر گفت:

-نشد، اینطور نمی شود، نبش قبر خواهیم کرد، همه قبرها را خواهیم شکافت، جنازه دختر پیامبر را پیدا خواهیم کرد، بر او نماز خواهیم خواند و دوباره...خبر به علی رسید. همان علی که تو گاهی از حلم و سکوت و صبوری اش در شگفت و گاهی گلایه مند می شدی، از جابرخاست، همان قبای زرد رزمش را بر تن کرد، همان پیشانی بند جهاد را بر پیشانی بست، شمشیری را که به مصلحت در غلاف فشرده بود، بیرون کشید و به سمت بقیع راه افتاد.

تو به یقین دیدی و بر خود بالیدی اما ای کاش بر روی زمین بودی و می دیدی که چگونه زمین از صلابت گام های علی می لرزد.

وقتی به بقیع رسید، بر بالای بلندی ایستاد- صورتش از خشم، گداخته و رگ های گردنش متورم شده بود- فریاد کشید:

-          وای اگر دست کسی به این قبر ها بخورد، همه تان را از لب تیغ خواهم گزراند.

عمر گفت:

-          ای ابوالحسن بخدا که نبش قبر خواهیم کرد و بر جنازه فاطمه نماز خواهیم خواند. علی از بلندای حلم فرود آمد، دست در کمربند عمر برد، او را از کند و بر زمین افکند، پا بر سینه اش نهاد و گفت:

-          یابن السوداء! اگر دیدی از حقم صرفنظر کردم، از مثل تو نترسیدم، ترسیدم  که مردم از اصل دین برگردند، مامور به سکوت بودم. اما در مورد قبر و وصیت فاطمه نه، سکوت نمی کنم. قسم به خدایی که جان علی در دست اوست اگر دستی به سوی قبر ها دراز شود، آن دست به بدن باز نخواهد گشت. زمین را از خونتان رنگین می کنم.

عمر به التماس افتاد و به ابوبکر گفت:

ای ابوالحسن ترا بحق خدا و پیامبرش از او دست بردار، ما کاری که تو نپسندی نمی کنیم.

علی، شوی با صلابت تو رهایشان کرد و آن ها سرافکنده به لانه هایشان برگشتند و کودکانی که در آنجا بودند چیزهایی را فهمیدند که پیش از این نمی دانشستند...راستی این صدا، صدای پای علی است. آرام و متین اما خسته و غمگین. از این پس علی فقط در محمل شب با تو راز و نیاز می کند.

من لب ببندم از سخن گفتن، تا علی بال بگشاید بر روی مزار تو.

این تو و این علی و این نگاه همیشه مشتاق من...

منبع: کشتی پهلو گرفته، نویسنده سید مهدی شجاعی

 

 

نظرات  (۲)

سلام علیکم

ای آنکه خدا قبل از آفرینشت , تو را آزمایش کرد ...


یازهرا (س)..


پاسخ:

سلام.

یازهرامدد

عاقبت یکروز مغرب محو مشرق میشود عاقبت یک روز غربی ترین دل نیز عاشق میشودعاقبت یک روز که نه دیر است ، نه زود  مهربانی حاکم کل مناطق میشود.

 

یازهرا(س) مددی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">